سلام
گاهی اوقات فکر میکنم کاش می شد کسی بود که برای او می شد نوشت برای او خواند و برای او مرد اما همه چیز این دنیا یه جور دیگه ای شده هیچ کس و هیچ چیز خاطره زنده بودن را به یاد ندارد.
همه و همه فراموش شده اند و فراموش کرده اند.
**********************************************
به پیشواز هزار خاطره خواهی رفت
که در آن افقی به انتظار تو ایستاده
و در طلو عی موزون
گویش کهن ترین قله ها به زبان صخره ترا می خواند به اجسادی که استخوانهاشان
تازه می شود
ترا می خواند که خاطره ایستادن را در تیزاب تاریخ مرور کرده ست
و هزار چهره از تو در قابهای معرق
جا داده است
ترا می خواند بی انکه دیگر ترا ببیند
ترا می شنود که بر موجهای آبی خود سواری
بی انکه ببیند
بی انکه ببیند
چگونه فرزندان برومندت را بر فراز قله هایت به خاک می سپاری
بی شک می بیند
هنوز سبز بر تن داری
و با اندیشه سفید
در جریان سرخ رگهایت
طغیان می کنی
بی هیچ اندوهی
سلام
بعد از چند ماه با یه شعر سپید از احمد کاظمی ( داداش کوچولوم ) به
روز میشم ، شاید این بابی بشه برا تحریک روح خوابیده ی من.
************
بازوانی به تردی ساقه آفت زده ، گرداگرد تنت
طلایه دار لگام گسیخته طرد شده
رخنه کرده در نگاه منجمد شده پوشالیت
هیاهوی دور چون دزدکان سیاه
چمپاته زنان نظاره گرند
بر رسوخ ا ضطراب در پیچا پیچ تلألو طلوع گونه رگ های اندامت
و احساس سر انگشت خدا
بر پوست نازک سرخ گون گونه ات
چشمه های تزویرشده ات را می جوشاند
تا نفس هر جایی ات به شماره افتد
آنگاه آسمان اخرایی کشیده به خاکستری
جر می خورد
و احساس خدا می گرید بر زمین سنگلاخی
تا با اولین سرکشی خورشید
جوانه ی نهیف نیلوفری سر از شرم زمین بر آرد
در پیچش اندامت قدگیرد و در چشمهای روشنت
بشکفد.
سلام
... در برزخ برگ های خزان شده قدم می زند این عمر
و دستهای گره خورده مان بهم
چه سرد
رعشه می افکند به من
ومن رسانا ترین عنصر زمین
بغضهایم را در تمام شریانهای تو می ریزم
در تمام شریان بی جریان تو
می ریزم
و د رتمام خودم ...
حالا دوباره من
دوباره من این عنصر وا مانده از واکنش هیدروژن
اکسیژن با خاک
میان قلب زرد پاییز سر می خورم
به انزوای انتزاعی کلاغها...
.... حالاست که پاییز دست ترا میگیرد
و من دست پاییز را
پاییز رسانا نیست
من یخ میزنم
و تو همچنان گرم
گرم
گرم.
سلام . چند وقتی است دنبال فرصتی برای نگاشتن اندوه درونیم میگردم اما مجالی نبود ، مجالی که ترا به تاریکخانه دلم پیوند دهد تا بنویسم آنچه مرا اینچنین درهم کرده است. بگذریم ... امروز چند سطری از اندوه نامه را اینچنین مرتکب شده ام
... راه افتادم
وانگشتان تاول زده ام که سنگهای مسیر آمدنت را برچیده
به پیشواز فرستادم
در اولین نگاه
دستم را پس می زنی
و براه می افتی...
درود بر دوستان
چند روزی هر چی با خودم ور میرم تا شاید به رگ غیرتم بر بخوره و بیام به روز بشم فایده نداشت که نداشت تا اینکه امروز بالاخره به یه جایمون بر خورد... البته نمیدونم به کجامون ولی میدونم به رگ غیرت نبود . بگذریم ... امروز خیلی خوشحالم از اینکه دیدم اقای عالی پیام اومدن و سری به کلبه درویشی ما زدن هر چند در کلبه ما رونق اگر نیست.... سید صفاهم نیست...
امروز با یه سپید در خدمتم
سایش عقربه ها بر جداره سفالین ساعت
اندوه مرگبار رعدی است بی صدا و نور
که در تکاپوی
ثانیه ها به جای می خشکد
مجال زیستنی وکلامی نیست
در جریان زندگی
که آهسته در جایگاه نخستین خویش ایستاده است...
به آسمان
که هزار اندوه را در چهره مشوش خویش به میخ کشیده
از پشت نقابی
فولادین
می نگرد
نقابی که آسمان را به پنج قسمت نا مساوی تقسیم میکند
ت
ق
س
ی
م
میکند به پنج قسمت نا مساوی
تقسیم میشود
که سهمش از عدالت اینچنین بوده است .
اندوه را
در جریان
سیمای فولادینش
بی رعد و بی صدا
حس خواهم کرد
و حس خواهم کرد بی آنکه د یگر صدای شاعری
از جای بر خیزاندمان .
هوالمحبوب
نازد به خودش خدا که حیدردارد دریــای فضـائلی مطهـر دارد
همتای عـلی نخواهد آمد و الله صد بار اگـر کعـبـه ترک بـردار
*************
میلاد امیر پاکیها بر پیروان راستینش
مبارک باد
هوالمحبوب
سلام
نمیدونم یه دفعه احساس کردم که باید کوچ کنم همین شد که چمدونم رو بستم از ایران بلاگ اومدم اینجا. نمیتونم بگم چه مدتی میتوتم اینجا دوام بیارم اما به هر جهت هر مهاجرتی یک رویش جدیده و شاید هم .... بگذریم ، اما چرکنویسهای وبلاگ قبل...
( 1 )
هردم به روی خاطره ام یک غزل دمید
آتش زد این شراره و جامی تهی کشید
یک جام من که در همه عمرم تهی نبود
این سرنوشت آمد و آنرا خدا ،ندید
با کوچه های خلوت باران انیس بود
آن مرد که در همه دیروز ها می دوید
من گم شدم پی چشمی که خواب بود
از پشت یک نقاب سراسر همه سپید
باور نمیکنم که مرا جذب می کند
خاکستری که در آن شعله میشود شهید
هر چند خاطرات من از یاد رفته است
با مرد که در همه دیروز ها می دوید
**********
( 2 )
... و نگاهی که در آن جذبه ای عمیق
به شوق رسیدن
مرا کوچاند....
والتهابی که در آن کو چیدن
به تمسخر می ماند
التهابی که مرا می سوزاند
التهابی که غزل بود
وشاید
روئیدن
.
.
.
دل به یک جذبه ی بی پایان بست
پشت این پنجرها من بودم
و شاید تو
من به باران پیوستم
و ترنم
شاید
و ترا خواهم دید
پشت رو یا ها
روزی
( 3 )
به تمامیت غروب سوگند
که آبهای خروشان
نه آخرین کشتی بان عرشه تنهایی را در خود خواهد بلعید
و نه این آخرین ستاره شمال است
که راه به جنوب می نمایدمان
و ما را به راه ننشانده غروب
خواهد کرد
آری
آری
در شب یلدایی خویش فرو خواهم غلطید
ودر عرشه تنهایی
و بی سکان و لنگر
به بادهای مخالف خواهم پیوست
تا هر گز به ساحل موهوم تو نپیوندم
ای جزیره ی متروک .
